××دنیای دختروووووونه××

××این جا هر چی دلت می خواد پیدا می شه××

امروز یه اس واسم اومده :
 
 
 
“خانه ای شیک و مجلل با متراژ ۵۰۰ متر همراه با ۵ اتاق خواب دوبلکس و سونا و جکوزی واقع در زعفرانیه تهران به
 
فروش میرسد”
 
 
 
برادر من ! اینارو برو بفرست واسه ۰۹۱۲ عاخه قیافه من به این چیزا میخوره
 
 
 
:| 
 
 
 
من پول شارژ گوشیمو بزور درمیارم
 
 
 
:| 
تاريخ سه شنبه 12 شهريور 1392برچسب:,سـاعت 22:48 نويسنده :)×زهرا×بهار×:)
ﭘﺴﺮﻩ ﺗﻮ ﭘﺮﻭﻓﺎﯾﻞ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
 
 
 
ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ
 
 
 
ﺍﯾﺸﺎﻟﻠﻪ ۹۳۷۸۶۷۳۴۲۶ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﺸﯽ
 
 
 
|:
 
 
 
ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻼﻗﯿﺖ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﻧﺎﺑﻮﺩﻡ ﮐﺮﺩ !!!
 
تاريخ سه شنبه 12 شهريور 1392برچسب:,سـاعت 22:47 نويسنده :)×زهرا×بهار×:)

طنز گذاشتم ادامه!

پاشین به اتفاق هم بریم ادامه مطلب!


ادامـــه مطـــلـــبـــ....
تاريخ سه شنبه 12 شهريور 1392برچسب:,سـاعت 22:44 نويسنده :)×زهرا×بهار×:)

.

آشپزی سامان گلریز:

ماهیتابه تفلون دسینی رو می گذارید
روی گاز پنج شعله فردار سینجر که با ضمانت سام الکتریک عرضه میشه.
بعد گاز رو با کبریت توکلی روشن کنید.
کمی روغن لادن دوست تو و من رو بریزید توش.
دو تا هم تلاونگ بندازید داخلش.
اگر در حین کار خسته شدید از ماساژور شاندرمن استفاده کنید.
همتون رو می سپرم به خدای بزرگ و بیمه سینا و ایران

:) )

.
Inline image 6

.

.

.

.

.

.

.

.

تاريخ سه شنبه 12 شهريور 1392برچسب:,سـاعت 22:38 نويسنده :)×زهرا×بهار×:)

Inline image 23

تاريخ سه شنبه 12 شهريور 1392برچسب:,سـاعت 22:33 نويسنده :)×زهرا×بهار×:)

Inline image 14

ببینین!پاشین تسبیحو بیارین زوووووود!

تاريخ سه شنبه 12 شهريور 1392برچسب:,سـاعت 22:29 نويسنده :)×زهرا×بهار×:)

Inline image 6

بالاخره زمان انتقام فرا رسید!

تاريخ سه شنبه 12 شهريور 1392برچسب:,سـاعت 22:26 نويسنده :)×زهرا×بهار×:)

Inline image 1

تاريخ سه شنبه 12 شهريور 1392برچسب:,سـاعت 22:26 نويسنده :)×زهرا×بهار×:)

Inline image 13

اینم جایزه ایرانسله به نفر اول!

تاريخ سه شنبه 12 شهريور 1392برچسب:,سـاعت 22:23 نويسنده :)×زهرا×بهار×:)

اگر فرض کنیم که یک ختر به سربازی بره….

۱) قضیه فرار از سربازی به کل منتفی میشه و همه (پسرها) می خوان برن سربازی حتی اونهایی هم که قبلا رفتن می خوان دوباره برن!!….

۲) غذای پادگان ها نسبت به گذشته خیلی بهتر میشه ( دخترها می خوان هنرهاشون را نشون بدن)


۳) هیچ کس دیگه دنبال معافیت نمیره حتی کور کچل ها هم می خوان بیان سربازی!!!


۴) اضافه خدمت برداشته میشه … کارایی که قبلا باعث اضافه خدمت می شده حالا باعث کاهش خدمت میشه


۵) ازدواج دانشجویی و لاو ترکوندن توی دانشگاه کم میشه و ازدواج در پادگان و عشق من هم سنگر من مد میشه!


۶) فرهنگ عمومی پادگان افزایش پیدا می کنه …. دیگه سربازها فحش رکیک به هم نمیدن از شوخی های شهرستانی(!!) هم خبری نیست

۷) حمام و دست شویی های پادگان ها بالاخره روی بهداشت رو هم می بینن

۸) دیگه رژه ها در پادگان درست انجام میشه …. چون دخترها را میذارن صف اول

۹)خاموشی از ۹ شب به ۱۲.۵ – ۱ شب میرسه

۱۰) خدمت سربازی از ۲سال به ۶ ماه کاهش پیدا می کنه … اگه خواستی میتونی اصلا      نری …  چون تا ۱۵ سال بعدش سرباز نمی خوان از بس داوطلب هست

 

۱۱) بعد از ۶ ماه که از سربازی بر می گردی اندازه ۶ سال خاطره داری!!!

 

تاريخ یک شنبه 10 شهريور 1392برچسب:,سـاعت 13:59 نويسنده :)×زهرا×بهار×:)

راستی بچه ها شنیدین یه جوک هست که : یکی در خونشو رنگ میکنه بچه هاش گم میشن !! میگم شما یهویی گم نشیناا ! نیشخند فقط قالبتو عوض کردم خنده نظرتون رو هم درباره قالب بگین ! ممنونچشمک


کودکی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می‌خوام. بابی پسر خیلی
 شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه
 رو واسه تولدت بگیریم؟ بابی گفت: آره.
مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه
 به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.
 
نامه شماره یک :
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که
 یهدوچرخه بهم بدی. دوستدار تو - بابی


بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای
 گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو :
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه
 تولدم یه دوچرخه بهم بده. بابی
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین 
پاره اش کرد.

نامه شماره سه :
سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه
 دوچرخهبهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم. بابی
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه
 همین پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم
 کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از
 شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و
 مجسمه مریم مقدس رو دزدید و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار :
سلام خدا
مامانت پیش منه! اگه می خواهیش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
 بابی

 نیشخند خنده قهقهه نیشخند خنده قهقهه
تاريخ یک شنبه 10 شهريور 1392برچسب:,سـاعت 13:56 نويسنده :)×زهرا×بهار×:)



تو محل ما یه فست فودی هست به اسم مهدی سوخاری خیلی هم شلوغ میشه 2 تا صندوق دار دختر هم داره...
 سه ماه پیش رفتم تو گفتم خانم ببخشید یه 3 تیکه اسپایسی میخوام فقط اگه میشه همشو رون بزار سینه نداشته باشه..
 یکی از دخترا گفت آقا نمیشه... گفتم: خانم آخه نمیخوریم که مجبوریم بریزیم دور...
 گفت: آقا میگم نمیشه اینجا همه رون ها رو میخوان اونجوری کی باید سینه هامونو بخوره :دی
 یا خدااااا اون یکی دختر مهلت نداد که من بترکم چنان ترکید که همه سالن نگامون کردند ... رفتیم رو هوا

تاريخ یک شنبه 10 شهريور 1392برچسب:,سـاعت 13:5 نويسنده :)×زهرا×بهار×:)
 
هر وقت تونستی با تقلب نمره خوب بگیری به خودتت افتخار كن

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اگه نه با خرخونی همه می تونن ٢٠ بشن
بعله اینجوریاااااست

تاريخ یک شنبه 10 شهريور 1392برچسب:,سـاعت 12:57 نويسنده :)×زهرا×بهار×:)
яima