××دنیای دختروووووونه××
××این جا هر چی دلت می خواد پیدا می شه××
. آشپزی سامان گلریز: ماهیتابه تفلون دسینی رو می گذارید . . . . . . . . . ببینین!پاشین تسبیحو بیارین زوووووود! بالاخره زمان انتقام فرا رسید! اینم جایزه ایرانسله به نفر اول! اگر فرض کنیم که یک ختر به سربازی بره…. ۱) قضیه فرار از سربازی به کل منتفی میشه و همه (پسرها) می خوان برن سربازی حتی اونهایی هم که قبلا رفتن می خوان دوباره برن!!…. ۲) غذای پادگان ها نسبت به گذشته خیلی بهتر میشه ( دخترها می خوان هنرهاشون را نشون بدن) ۷) حمام و دست شویی های پادگان ها بالاخره روی بهداشت رو هم می بینن ۸) دیگه رژه ها در پادگان درست انجام میشه …. چون دخترها را میذارن صف اول ۹)خاموشی از ۹ شب به ۱۲.۵ – ۱ شب میرسه ۱۰) خدمت سربازی از ۲سال به ۶ ماه کاهش پیدا می کنه … اگه خواستی میتونی اصلا نری … چون تا ۱۵ سال بعدش سرباز نمی خوان از بس داوطلب هست ۱۱) بعد از ۶ ماه که از سربازی بر می گردی اندازه ۶ سال خاطره داری!!! راستی بچه ها شنیدین یه جوک هست که : یکی در خونشو رنگ میکنه بچه هاش گم میشن !! میگم شما یهویی گم نشیناا !
روی گاز پنج شعله فردار سینجر که با ضمانت سام الکتریک عرضه میشه.
بعد گاز رو با کبریت توکلی روشن کنید.
کمی روغن لادن دوست تو و من رو بریزید توش.
دو تا هم تلاونگ بندازید داخلش.
اگر در حین کار خسته شدید از ماساژور شاندرمن استفاده کنید.
همتون رو می سپرم به خدای بزرگ و بیمه سینا و ایران )
۳) هیچ کس دیگه دنبال معافیت نمیره حتی کور کچل ها هم می خوان بیان سربازی!!!
۴) اضافه خدمت برداشته میشه … کارایی که قبلا باعث اضافه خدمت می شده حالا باعث کاهش خدمت میشه
۵) ازدواج دانشجویی و لاو ترکوندن توی دانشگاه کم میشه و ازدواج در پادگان و عشق من هم سنگر من مد میشه!
۶) فرهنگ عمومی پادگان افزایش پیدا می کنه …. دیگه سربازها فحش رکیک به هم نمیدن از شوخی های شهرستانی(!!) هم خبری نیست
فقط قالبتو عوض کردم
نظرتون رو هم درباره قالب بگین ! ممنون
کودکی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه میخوام. بابی پسر خیلی
شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه
رو واسه تولدت بگیریم؟ بابی گفت: آره.
مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه
به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.
نامه شماره یک :سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که
یهدوچرخه بهم بدی. دوستدار تو - بابی
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد.
نامه شماره دو :
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه
تولدم یه دوچرخه بهم بده. بابی
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین
پاره اش کرد.
نامه شماره سه :
سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخهبهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم. بابی
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه
همین پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم
کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از
شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و
مجسمه مریم مقدس رو دزدید و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.
نامه شماره چهار :
سلام خدا
مامانت پیش منه! اگه می خواهیش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
تو محل ما یه فست فودی هست به اسم مهدی سوخاری خیلی هم شلوغ میشه 2 تا صندوق دار دختر هم داره...
سه ماه پیش رفتم تو گفتم خانم ببخشید یه 3 تیکه اسپایسی میخوام فقط اگه میشه همشو رون بزار سینه نداشته باشه..
یکی از دخترا گفت آقا نمیشه... گفتم: خانم آخه نمیخوریم که مجبوریم بریزیم دور...
گفت: آقا میگم نمیشه اینجا همه رون ها رو میخوان اونجوری کی باید سینه هامونو بخوره :دی
یا خدااااا اون یکی دختر مهلت نداد که من بترکم چنان ترکید که همه سالن نگامون کردند ... رفتیم رو هوا
яima |